صُبحی داشتَــم مُــوهامُ شونــه میــزدمُ آواز میخوندنـم بـرایِ خودم . یهویی دیدم مـآمانم زُل زده بـهم میگـه موهـآت چـه بلنــد شده بـآید یـه کوچـولو کوتـآهش کنیمـآ ! خُب نکـن مـآدرمن .. نگـو هیچوقت اینُ .. شـکست عشقی میخورم یـه سـآنت اگر کوتـآهش کنی خُب 

برچسب:
نویسنده: کامیار نوری