وقـتی چَـترت خُـداستبُگـذار اَبـر سَرنوشت هرچقـدر میخوآهد ببـآردَ !
وقـتی دلت بـآ خدُآس
بگذار هرکی میخواد دلت ُ بشکـونـه !
وقـتی توکلت خُداس
بگذار هرچقـدر میخوآهند بی انصـآفـی کُنند
وقتی آمینـت خُداس
بکذار هرچقدر میخوآهنـد نااُمیـدت کُنند
آرامش بخش تر اَز این مَـتن مگـه داریم؟! ^_^ هیچی دیگـه نمیتونـه گرد ِ غم ُ بـه دلم بده ! خدایی رو پیـدا کردم که خیلی سخت میشـه پیداش کرد ! خدای مَـن مثل خدای اون معلم دین ُ زندگی دبیرستانم نیس ! مثل خدای استاد های ِ اندیشـه دانشگآهیم نیس . خدای من مثل خدای ِ مادربزرگم نیس ! خدای ِ من خیلی بخشندس .. هرچی بیشتر میگذره بیشتر عاشقش میشـم خُب ^_^پـونزشـه بـه:
|عقآیدِ مَن|
برچسب:
نویسنده: کامیار نوری
مثلاً فردای ِ امتحـآنات وقتی چشمتُ باز میکنی سریعاً و فوراً خودتُ به آرایشگـآه برسونی و اعتماد بنفست دچار تزلزل شده باشه و فکرکنی چقد بهم ریخته ایی ! و هرجا ک میری چ ِ برای اپلاسیون چ ِ برای اصلاح صورت چ اَبرو ازت بپرسن 17 سالته؟ و باورشون نشـه کـه 22 سالتـه . هرچند خودم هنوز توی 16 سالگی باقی موندم :| و فکرش رو نمیکردم یهویی بااین حجم از پیشنهادات برا مُدل شدنم قرار بگیرم ! خب اینگـونه زیبـآ میشـویم با اعتماد بنفس ِ دوبل ^_^
برچسب:
نویسنده: کامیار نوری
امشب مجبـور شدم بجـآی یکی از همکارا برم کلآسشُ . نمیدونم چرا وقتی بجآی یک عاقا مخصوصاً مجرد میرم سرکلاس پسراش اینقدر شوکه میشن و دنبـآل هزارتا دلیل و برهان میگردن ربط بدن که چرا من بجای استادشون رفتم! مخصوصاً کلاسایی ک پسراش از خودم بزرگترن .خب نکن برادر من زشته یه بار یهویی جیبـامو نیگا کردم گفتم تیچرتون تو جیب من که نیس ! آخر سر درکلآس باز کردم گفتم دوس نداری برم یکی دیگه بیاد؟ اینا غش غش میخندیدن ینی غش کرده بودن از خنده ! یکی از دلآیلشون برای این سوالآ سنِ کمم بودش ! یهویی یاد اون اویل کارم افتادم باورم نمیشـه اینقدر تونستم تغییر کنم با پسرای بزرگتر از خودم ک اینقدر خجالتی برخورد میکردم الـآن شوخی کنم و اینجوری سربه سرشون بزارم تا اونا ساکت نباشن وخجالت نکشن مخصوصا متاهل های کلاس ک اصلاً روشون نمیشدش منو نیگا کنن مجبور میشدن بشکن بزنم دس تکون بدم بگم من اینجاما خخخ ! اوه مآی گآش برا تغییرات عاشق اون تیکـه شدم ک در کلآسُ باز گذاشتم یکم هوا عوض بشه یهویی یکی از استادی ِ قبلیم ک بسیار شوخ هم هس دید منُ از وسط کلاسش دستاشُ برد بالا یهویی گف هایییی تیچر های میس دال ! خندم گرفتش منم سلام دادم بهش این پسرا تا کَمر دولآشدن ببین کیه چی میگ !آخرسر یه کیفی میکردن . اولش بااخم بودن آخرش با لبخند میرفتن . همین نشونه قدرت ِ من بود ^_^پـونزشـه بـه:
|خُـل بآزـی هآـیِ من|
برچسب:
نویسنده: کامیار نوری
اَز وقتـی پُشت این میـز نشستم خیلی تونستم بهتر بشناسم آدم هارو ! و چقدر قشنگ تسلط پیدا کردم به حس درون آدم ها. قشنگ میـتونم بفهمم حسشونو حالـآ هرچقدرم بخوآن از نشون دادنش مقابلـه کنم! حس خوب ُ حس بد ُ حسآدت ها ُ تنفرها ُ دوس داشتن ها ُ زیر آبی ها ُ و .. قشنگ میفهمم چِ سرکلآسام چ ِ بین آدم ها ! گاهی اوقـآت فقط لبخند میزنم بهشون خودشون اینُ بیشتر درک میکنن و اون لحظـه هرچی بیشتر دستُ پآ میزنن بیشتر گیر میکنن توی این مهلکـه . و این وسط بیشتر ازهمه " ادعـآ داشتن " اذیت کنندس . هرچی بیشـتر پوچ تر هس این ادعا! دقیقاً توی زمینـه زبـآن اینو کامل درک کردم هرکی بیشتر ادعا داره هرچی بیشتر ژست گرفت بدونیـد اوصولاً ترم های اولش هس زیاد باهاش کاری نداشته باشید باخودش هنوز درگیـره بزار تعریف کنم این ماجرایی ک باعث شدش من این رو پست کنم :
بعد آخرین امتحـآن داشتیم برمیگشتیم بایکی از هم رشته ایی هام هم مسیر شدم . حرف از زبان بود و خبر نداش از شغلم (اوصولاً برآ هرکسی حرف نمیزنم ازش و اگر سوالی بپرسن میگم فقط )همینجوری ادعای زبان داش و چقدر زبون تندی هم داش و تک به تک همه استادا رو ترور میکرد و همینطور کتابا و موسسه هارو و همه چی توی ایران و .. لبخند داشتم این توضیح میداد . بعد میگف اصلاً جای خوبی نیس برا یاد گیری و باید چندماه برم خارج از کشور بتونم این مدرک رو بگیرم ولی الـآن وقتش نیس اما این مح
برچسب:
نویسنده: کامیار نوری
بهـمن جـآن خــُوش آمــدی دلبرک ژآن ^_^
پُـر اتفـآق های ِ خاص ُ دلبر ُ قشنگ بـآش برایمـآن!
برچسب:
نویسنده: کامیار نوری
تـو دوران امتحـآنا یه دفترچـه کنارم بود هرچی به ذهنم میرسید هرچی دلم میخاس به دس بیـآرم تغییرش بدم از اتاق گرفتـه تا اخلاق ُ رفتارم فقط نوشتم ! از جمـعه تاحـالـآ تونستم بخودم برسم و خرید برمُ اتـآقمُ تغییر دکوراسیون بدمُ مرتب کنم ^_^ از امـروز نوبت اون تغییرات و برنـآمه ریزی های ِ جدیدم هستش. بقول دکتر جآنم خیلی وقته از خودمون غـافل شدیم ُ درگیر روزمرگی شدم بهتره اینبـآر نظم خاصی بهش بدیم .. دراین مورد بیشتر خوآهم نوشت پـونزشـه بـه:
|پـروژه خوشبختی|
برچسب:
نویسنده: کامیار نوری
آمده ایی دلبر مَن روآنم ببریدل یکی یـآر یکی
دل یکی دلدار یکی
دل دیوونه مَـن عاشق دیدار یکی
وای دل ِ دیوونه من عاشق دیدار یکی
دل یکی یـآر یکی
مونس ُ غمخوآر یکی
دل دیوونه من عاشق رفتار یکی
وای دل من دیوونه من عاشق رفتار یکی
نگـم از دیشب کـه از سرکار اومدم فقط وِرد زبونم شده ! دور ِ بابام میچرخم واسش میخونم پـونزشـه بـه:
|خُـل بآزـی هآـیِ من|
برچسب:
نویسنده: کامیار نوری
2هفتـه امتحـآن ها منُ درگرگون کردش گفتم آخیش این هفته استراحت میکنم و به کارام میرسم .ماشالـآ از دیروز گوشیم یه بند زنگ میخوره فقط برا موسسه ماشالـآ چقدر من دارم تفریح میکنم چقدر دارم دور دور میکنم همش سرکارم رسماً چقدر دلبرانـه ^_^ داشتم برا مامان غرغر میکردم میگف آخه قوربونت برم چقدرم اذیت میشی تو یـه نفر . ادای ِ منُ درمیورد میگف اینجوری میری "" برگشتنی اینجوری میشی "" و اینگونـه دهانم دوخته شدش !میـرویم کـه داشته باشیم روز ِ عاشقانه ایی رو ُپـونزشـه بـه:
|دلبــرانـــ هِ|
برچسب:
نویسنده: کامیار نوری
هیچوقت از واقعیت های زندگیم از علایقم خجالت نکشیدم و همه رو شوکـه کردم از بیانشون
آره مَن:فیلم کره ایی دوس دارم
فیلم هندی دوس دارم
هنوزم کارتون میبینم
هنوزم کتونی رو به کفش پاشنـه دار ترجیح میدم
دوس ندارم هنوزم عکس از خودم تو فضآی مجازی بزارم
هنوزم عقـآید قلبیم به جان جانانم محکـم هس
هنوزم اعتقآدی به روابط بین دختر پسرندارم و هیچ دوس پسری ندارم
بااینکـه یک عدد معلم زبان خارجی امـآ هنوزم افکار و سبک اروپایی رو قاطی زندگیم نکردم
قرمز رنگ محبوبم هستش ُ و از زدن رژ قرمز ابایی ندارم و همیشـه اولین رژ لبم ک تموم میشـه همین قرمز هس و لآک قرمزم همیشـه زودتر تموم میشـه و ست ِ رنگی لبآس های قرمز زیادی دارم !
و اعتقآد دارم نشون دادن لآکچری بودن نشونه از ضعف و عقده آدم هاس و تو بهترین شرایط و هرمجلس و مهمونی هیج عکسی سعی کردم انتشآر نکنم
حس نکردم مارک لبآسم نشونه شخصیتـمه و باید حتما بیانش کنم
سعی نکردم جملآت انگلیسی توی مکالمه هام بکار ببرم تا نشون بدم خودمو !
شجآع شدم و سعی کردم خودم باشم و اصلاً مهم نیس برام بقیـه چی فکرمیکنن راجبم
به درونم رجوع کردم تا ببینم چی حال ِ دلمُ خوب میکنـه و چ چیزی اذیتم میکنـه و تغییرش دادم . نزاشتم چیزی بمونـه کـه آزارم بده . نخواستم کسی رو آزار بدم ! خود برتربینی رو کنار گذاشتم روی ضعف هام کارکردم انتقآد پذیر شدم تا بهترین خودم بشم و از داشته هام لذت بردم..
برچسب:
نویسنده: کامیار نوری
وقتـی حال ِ دلت خوب کـه باشـه همه چی خوب ُ عالی میشـه !میشـه روزی کـه هرچی خودتُ نیگـآ میکنی میگی خدایـآ چی آفریدی اصلاً . خوشگلی هات هزار برابر میشـه و باورت میشـه یک منحصر بفردی ! باورت میشـه زیبـآیی افسون کنندت . انرژی درونت هزاران برابر میشـه اونم توی ِ روز پرمشغلـه ایی کـه داشتی !وقتی بـه دیروز فکرمیکنم این لبخند پهن میشـه روی لبـآم از بس دلبر تشریف داشتن
پـونز بشــ ه بـه: |دلبــرانـــ هِ|
برچسب:
نویسنده: کامیار نوری
دیدی بعضی وقتـآ داری توی خیـآبون قــَدم میزنـی یهویی یاد یـه حرف کسی یآ یه اتفـآقی میوفتی که باعث میشـه یه لبخنـد خوشگل و دلبر میشینـه رو لب هاتُ قند تو دلت آب میشـه؟!
چقـدر دوس داشتنی ِ این حس و این لبخند! اندازه کیلو کیلو قند آب میشـه توی ِ قلب ُ دل آدم و به اوج حس ِ خوشحـآلی میرسـه . داشتم فکرمیکـردم به این فکرهای دلبرانـه یا اتفـآق هایی که افتادن مرور داشتم و این حس خوشبختی و اینکـه زندگی من بهترین نویسنده جهان ُ داشته این لحظات ناب رقم خورده چقدر روزای ِ شیرینی داشتم ینی مرورش از عسل شیرینتـره.! میشه عاشقشون نشم؟ چقدر دلبرانس اون روزا و این روزا ! دیدی وقتی اینجور مواقع ها شروع میکنی به فکرکردن دونـه دونه ازاینا میـــاد تو ذهنت بخودم اومدم دیدم اوه چقدر حال ِ دلم از بهتـر رسیدش به معرکـه ترین هااا
اعتقـآد جدیدی پیدا کردم کـه
-//اگر هرکسی بتونـه تو زمان تنهاییش از وجود خودش از دنیـآش لذت ببره و حال خودش ُ دلش خوب باشـه قطعاً وقتی کنـآر نیمـه گمشدش میتونـه خوشبختی ُ بسآزه درغیراین صورت کناربهترین آدمم باشن آرامش ِ اصلی رو ندارن !
یـآ اینکـه :
-//انرژی مثبت داشتن تو هرشرایطی هنُـره وگرنـه نالیدن از غمُ غصـه دنیآ رو که همه بلدن !
+مملو از حس ِخاطراتِ شیرین گذشتس
+حس ِنوستالژیک با شکلک های ِ یـآهوجان کـه دلتنگ تمـآم اینهام :
پـونز بشــ ه بـه: |خُـل بآزـی هآـیِ من|
برچسب:
نویسنده: کامیار نوری
"حسـآدت" کلمـه ایی هس منفی ! مثبتش میشـه "غبـطـه".همیشـه سعی کردم اگر حسی هم هس مثبتش باشـه! مثلاً غبطـه خوردم به حـآل ِ کسایی کـه دوس داشتم بجاشون باشم (مثل ایلول )و ترغیب میکردم خودمُ برای رسیدن به اون مرحلـه و یـآ اون خواستـه :) . همیشـه تمـآم وجـودمُ پـر کردم از حسی کـه نـزارم منفی درونش باشه حتـآ توی بدترین شرایط ! چـون حس میکـنم روحی کـه دارم ارزششُ داره اینقدر حواسم باشه ِ بش و خاص بودن ایمـآن داشتم اما این وسط فقط میمونم بقیـه چجوری میزارن درونشون تاریکُ تیره بشه با حسآدت؟ از کسایی اینو میبینم کـه واقعاً فکرنمیکردم این صفت رو داشته باشن. چ هم سنُ سال های خودم چـه آدم هایی کـه دو برابر سن منُ داشتن و بازهم چشمی به زندگی من داشتن . شایدم حس نمیکنن اینکارشون از حسادته و همیشـه ادعای خوب بودنُ دارن اما خوبه کـه از درون این ضعف رُ میبینن:/ ولی همیشـه از حسادت بقیـه نسبت بخودم خوشحـآل شدم و بخودم گفتم اینا تنها کسایی هستن کـه به خاص و یونیک بودن من ایمـآن دارنُ میخوان بااینکـآر یا حرف یا عکس العمل منُ برنجونن یا دردسر درست کنن برام ! یا حتـآ میخوان منُ نادیده بگیرن مثلاً ناراحت بشم اما اینجوری مواقع بیشتر خندم میگیره ُ ذوقش میره توی دلم کـه ببین وجودم چقدر این آدم رو عصبی و ناراحت کرده اینطوری عکس العمل نشون میده ! و بمآند کـه موهبتی دارم همیشـه از این دردسرها ُ مشکلآتی که ب
برچسب:
نویسنده: کامیار نوری
در انگلستآن به دلیل قدیمی شدن ساختمآن کتابخانه یک ساختمآن جدید بنا شدش اما برای انتقال ِ میلیون ها کتاب بودجـه کافی نداشتن اون زمان و حلـآل مشکلشون تنها یک نفر بود اونم بااین ایـده
" کارمندجوان آگهی منتشرکرد بااین منظوم کـه همه می توانند کتاب هارو رایگآن امانت بگیرند اما برای بازگردانی باید به نشانی جدید تحویل بدن "و
وقتی چندتا فضآنورد رو برای یه سری تحقیقآت به فضآ فرستاده بودن ! متوجه شدن مشکلی برای نوشتن دارن .چون هربار که قلم میگیرن به دست برای نوشتن جوهرش برمیگرده و قابل نوشتن نیست . آمریکا 10 سال تلاش کرد برای ساخت جوهر و خودکاری با روش متفآوت تا درفضآ قابل نوشتن باشه !بعد کلی هزینـه مالی و زمانی به این اکتشآف رسیدن اما روسیه گف با یک مُداد این راه قابل حل میشدش فقط !!!
برای موفق شدن به روش های بزرگُ عجیب غریب نیس فقط باید متفآوت نگاه کنی
برچسبها: |انرژـی مُثبت |
برچسب:
نویسنده: کامیار نوری
I dance because it's a part of my lifeleap-2016-
An orphan girl dreams of becoming a ballerina and flees her rural Brittany for Paris, where she passes for someone else and accedes to the position of pupil at the Grand Opera house.
11-year-old orphan, Félicie (Elle Faing) has one dream - to go to Paris and become a dancer. Her best friend Victor (Nat Wolff), an imaginative but exhausting boy with a passion for creating, has a dream of his own - to become a famous inventor. In a leap of faith, Victor and Félicie leave their orphanage
داشتم امروز کارتونی رو که رنگی رنگی مدت ها بود معرفی کرده بود ببینم . پیشنهاد میکنم شماهم ببینیدش . رنگ بوی خاصی به رویاهاتون میبخشه دلتون ُ قشنگتر میخنده بعد این کارتونانگاری این کارتون اومدُ شیشه های عینکمُ تمیز کرد تا بهتر ببینممقاومت هامُ کنار بزارمبیشتر و بزرگتر رویا بافی کنممیدونی؟ روحِ ـمُ بیدار کردشودل جآن حال ُ هوای خاصی ُ ساخـتهاین روزا همه چی عوض شده ! حتآ روبه روی آینـه هم وامیستم خودمُ نمیشناسم. همون ملکـه رویایی رو میبینم . مُـو مشکی تغییر کردههمه چی رنگ بوی خاص ِ قشنگی گرفته بخودشاین روزا این حس و حال اومد َمنُ دربرگرفتهمثل لبآس بنفش توی پاییز نارنجی رنگ با یـه تاج روی سرش !بخودم اومدم دیدم تغییرکردم شُـدم یـه آرزویی کـه سال هاس توی
برچسب:
نویسنده: کامیار نوری
باور کن اهمیت دادن به خودت و کوچیک نکردن خودت و ارجعیت دادنت اصلا خودخوآهی و غرور نیس! توجـه به حرف های بقیـه نده ! اونآ همیشـه دوس دارن یکی باشه همش محبت کنه توجع کنه و ازاین کار دست نکشـه و نزار این وسط خودتُ یادت بره بخاطر اینکـه دوستُت کنارت نگـه داری . بهـتره یه مثـآل بزنم :
دقت کردی هربآری میری کنار سینک ظرفشویی میایستی میگی بیخیال دستکش بزار این 2تا تیکه رو بشورم. هربار میگی بیخیال همین 2تا دونس دستکش نمیخواد کـه ! حالـآ بهتر میدونی پشت سرهم همینطور ِ ظرف نشسته جمع میشه از جلوی تلوزیوون از کنار میز تحریرت یا روی میز ناهارخوردی ! میدونی کلی ظرف برای شستن هس ولی به کارت هی سرعت میدی و باز میگی 2تا لیوان که ارزش زحمت دستکش دست کردن نداره بابا ! به همین سادگی هی خودمُ گول میزنم هربار برای پوشیدن دستکش ! ارزش دست های خودتُ میاری پایین و گول میزنی که دستکش نپوشی . من زود گول میخورم ! البته حکایت خیلی از ماهاست . بحث یکبار ُ ده بار نیس! بحث کار اشتبـآه انجآم دادن ُ برای انجآمش بهانه آوردن است ...بحث ساده گول خوردن است .. ساده گول زدن خودم است .. این بار اگر گفتم همین 3تا دونه لیـوان کاش یک نفر کنار باشد و بگوییید هییییییی خانوممممم ! زندگی تمام شدش ؟ تا کی با همین یه دونه دوتا همین این دفـعه میخوای خودتُ گول بزنی؟تمامشـآن را بگذار کنار تا ببینی چندبار چندجا از خودت برای چی گ
برچسب:
نویسنده: کامیار نوری